ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
خوب است چشمانت, بگویند از جهانت با چشم حرفت را بزن! نه با دهانت
آب و هوایت با کمی باران ،چهطور است؟ بگذار آرامش بگیرد ، آسمانت
انگار از یک مادریم ، از بس شبیهاند موی پریشان من و روح و روانت
چای خودت را میخوری و میروی زود. چای خودم را میخورم در استکانت.
"باران بیگی"
،
ز تنم تا تنش یک وجب بود. وقت چسبیدن لب به لب بود.
عقل! امّا جداییطلب بود بود! اما دخالت نمیکرد!
عشق ِمن، لکهی دامنش بود من حواسم به پیراهنش بود.
او حواسش به مرز تنش بود. بود! امّا رعایت نمیکرد!
آن شب از جان مستم چه میخواست دست او روی دستم چه میخواست
وسوسه از شکستم چه میخواست مبر این ارتجاع ِصعودی.
دستش افتاد در موج مویم پاره شدجامه از روبهرویم!
ماندهام از چه چیزی بگویم! آه یوسف! تو دیگر که بودی.
عقل میگوید: «این کار زشت است» عشق میگوید: «این سرنوشت است!ا
واین دربهای بهشت است آخرین دکمههای لباسش!»
، باز کردم! رسیدم به آتش! آتش، امّا برای سیاوَش!
خیره در سرخی ِالتماسش غرق در آبی ِچشمهایش
من حواسم به او... او حواسش... آخرین دکمههای لباسش.... آخرین دکمههای لباسش
"مجتبیٰ فرد"
سلام. دیدم وبلاگ منو لینک کردید. یه سر بهتون زدم. اینجا هم مثل وبلاگ من ساده و صمیم هست
خوشحال شدم باهاتون آشنا شدم. بهم سر بزنید و اجازه بدید از مطالبتون استفاده کنم.
ممنون
سلام وسلامی چوبوی خوش آشنایی
من هم ازآشنایی باشمابسیارخرسندم واعتراف میکنم که انتظارلینک متقابل
رانداشته وصرفاسادگی وصمیمیت واضافه میکنم گزیده نویسی شمادلیل رغبت
من برای سرزدن گاه وبیگاه به سایت شمابوده .
ضمنااگرازنوشته های حقیرچبزی رادرخورپخش واستفاده تشخیص دادیداختیاربنده
هم دست شماست البته درخواست من نیز همان میباشد بااحترام فراوان