خداوندا،تویی یارو تویی تنها امیدم
به هرمشکل تورا ازخود ،بسی نزدیکتر دیدم
دراین قحطی زده روزگار بی قوم وبی دوست.
تو خوددانی زآل خویش ، چقدرنامحرمی دیدم
گفته ای که " ازهمه به ما نزدیکترتوهستی"
"مخوانید جزمرا به یاری" این رانیزشنیدم
پیامبرت به تاکیدفرمود: ای همکیشان من
گرشب گشنه ماند همسایه ،من چون توان خوابیدم!؟
کنون ماراچه شده ؟ که بی خبر ازحال هم
فقط به خودپرداختی ،فقط به خویش رسیدم
توانگروفقیر رانیست هیچ وجه اشتراکی
که من فقیربه شبی،ره صدساله جهیدم
نه دستی به یاری کشیدم برسر یتیمی
نه وقفی به فقیر، که گوشه ی عزلت گزیدم
چنان سرگرم به اعمال بیهوده گشته ایم که
عده ای راباورافزوده ، لیک بنده رمیدم
هراس انگیز است این شیوه ی زندگی که ماراست
ازینرومرا نیست دمی که به خود نلرزیدم
به هم که رسیدیم همه تعریف است وتمجید
زهم گسستیم تونیشخند زدی من لب گزیدم
به وقت خوشی همه فرزندان یک پدریم
همینکه تورامشکل آید، منم که نشنیدم
ریا وتزویر شده خصلت فراگیر ما
که برای نیل به قدرت اینست تنها امیدم
وقت نبودنت چنان داستان میسرایندکه
گویی دریغا زخوبی هیچ نشانی ندیدم
به دل خلق خدا مانده بسی حسرتهاچون
صداقت که ندیدی یا صراحت که نشنیدم
آخر زچه گویم و ازچه یادآرم ای دوستان
که مرا نیست یارای گفتن ازآنچکه دیدم
نترسم از نشان دادن سرچشمه ی این سیل
که مردم همه دانند حتی آنک من نفهمیدم
زمانی رابه خاطرآرم، که چه ارزشی داشت
آبروی انسان ،که کنون به هیچ توان خریدم
چیست حکایت خدارا؟ که با همه کوشش
نه به آمال خویش نائل، نه به شما رسیدم
خدایا نیست همدلی که باوی درددل گویم
که زترس خیانت دوست ، تنها آرمیدم
به خیال خام، خالی کردن ، دل آراد
زهزاردرد است که این غزل گفته ونالیدم
چند روزیست که تو خسته وبیحال شدی
دورت زجان انگار دچار زوال شدی
من نیز گذاشتم بسان بی خیالان
تا بی هیچ جبری غرق ابتذال شدی
گفتمت تنها نرو بگذارهمراهت
باشم ، که شاید آمد وبدحال شدی!
گویی آنقدربه خودغره گشته ای که
وقتی به سنگ سخت خوردی خوشحال شدی
بدتر زین شیوه ات ندیدم به دنیا
کسی که چنین زود اسیرمال شدی
هرگزنشود فراموشم آن شبها
که در برم چون شبدربی حال شدی!
نزدمن رنگی ندارد حنای تو
دیریست، درپستوی ذهن من چال شدی
ازسرگرفتی دوباره نذرونیاز
توکه اخیرامعتقد به فال شدی
این خیال خام ، کجا میبرد تورا
آری داخل خیال درخیال شدی!
این ره که تو درپیش گرفته ای دانم
که بیشک گوشه نشین وملال شدی
وقت است تا دراین وادی ناامیدی
گویی برب که اسیراختلال شدی
یا که زحضرتش خواهی به عجزولابه
شاید به شرط ندامت حلال شدی! !
بایکی میمون زاسراروجود
داشتم گفتی که میبایدشنود
دیدمش خوش درجهان بیغمی
گفتم: ای سردودمان آدمی
جد من هم چون تومیمون بوده است
زین همایون حلقه بیرون بوده است
نغمه ای نو خواندوراهی سازکرد
تا ره آدم شدن را باز کرد
تو دراین موئین قباچون مانده ای؟
ای پسرعم ازچه میمون مانده ای؟
راه مردم گیروخوی مردمی!
آدمی شو ای نیای آدمی!
چون که میمون این حدیث ازمن شنفت
زد معلق برفراز شاخ و گفت:
گر به زیربار محنت خم شوم
آنقدر خرنیستم کآدم شوم!!!
چقدراززمانی، که دربود زمانی!
بباید زل زنیم، به جاییکه دانی!
که آیارسیده، پیامی ز ایکس(x)
یاگرفته تماس ، توشایدندانی!
اپلی های تازه،گوشی قراضه
فضای دوگیگی، یک جای پنهانی!
تماسهای صوتی، یاپاسخ نداده
ایمیل رسیده، این شد زندگانی!
زدست پیامک، کجاقایم شدن!
خدا، حق مارا زکی میستانی؟
مگربرسرما، کم ریخته مشکل
کزین باغ هردم بری میرسانی!
نمیدانم ایا می توان شد خلاص؟
گرکه داده های نوین رانخوانی!؟
اگرغافل شوی'تواین داده هارا
بس است تاکه ناگه ،هر از بر ندانی!
اگرخواهی یک، راه چاره بیابی
به روز باش جانا ، ورنه، عقب میمانی
گذشت آن زمانی، که چندین ماه وسال
نه پیامی ازیار، نه هیچ امتحانی !